چندین روز از ماه مهر سپری شد.تمام دانش آموزانم در هیاهوی سال تحصیلی جدید و در حال آشنایی و دوستی با همکلاسی هایشان بودند وشرکت در کلاس ها آن هم به صورت کاملا حضوری برایشان بسیار جذاب بود.از اینکه به مدرسه می آیند ، دیگر در کلاس مجازی تدریس ها رادنبال نمی کردند ، دوستانشان را می دیدند و همه چیز برایشان ملموس و واقعی بود خوشحالی را در صورت دانش آموزانم می دیدم.با شور و شوق و انرژی بچه ها کلاس درس رنگ و بوی دیگری داشت.بچه ها بارها با حالت نگرانی از من می پرسیدند خانم معلم ما دیگر کلاس مجازی نداریم؟من هم با دادن امید و ایجاد اطمینان خاطر به آن ها می گفتم: انشاا.. با ر عایت بهداشت ، زدن ماسک وشستن دستها با آب و صابون از این به بعد کلاس ها به صورت حضوری برگزار می شود. تا اینکه در این بین متوجه یکی از دانش آموزانم به نام شایان شدم که با بقیه دانش آموزان پر شوق و شور انرژی من فرق داشت به این صورت که شور و شوقی برای حضور در مدرسه نداشت ،به یادگیری و نوشتنعلاقه و تمایلی نشان نمی داد،دوستی نداشت ،به همین دلایل در کلاس از شدت استرس و ناراحتی دچار دل درد شدید و بی قراری شدهبود.هر بار سعی می کردم با حرف زدن ، ایجاد رابطه صمیمانه و ابراز دوستی و محبت به او نزدیک تر شوم تا بتوانم به او کمک کنم ولی او چراغ سبزی به من نشان نمی داد .بارها حین ایجاد انگیزه برای تدریس درس جدید با بی انگیزگی کامل در کلاس می گفت: من دوست ندارم خواندن و نو شتن را یاد بگیرم. به هر حال من هر روز دنبال راهی جهت ایجاد شور و شوق و علاقه به آموختن در او بودم از جمله صحبت با مشاور مدرسه و همکاران هم پایه ام،خانواده اش، جستجو در اینترنت و کانالهای آموزشی و ....اما تشویق برایش مهم و مؤثر نبود چون از نظرعاطفی و مادی همه چیز برایش فراهم شده بود و هیچ چیز انگار او را خو شحال نمی کرد.زیر لوحه ها سرمشق هایی که برای آمادگی دانشآموزان جهت نوشتن نشانه ها با آنها کار می شود تمام شد اما او به سختی شاید در حد یک خط می نوشت.حتی اجازه نمی داد برای کمک بهاو دستش را بگیرم . بالاخره وارد تدریس ن شانه ها شدم.خیلی سعی کردم نشانه اول یعنی نشانه آ ارا با ایجاد انگیزه، شور و شوق و انرژی فراوان شروع کنم تا دانش آموزانم به خصوص شایان کلاس من جذب یادگیری و آموختن شوند. دانش آموزانم با شادی زیاد همراهیم کردندرا بنویسم ولی من بیشتر حواسم به شایان بود.به شایان گفتم: شایان جان حاضری بنویسیم؟ «: با بی انگیزگی کامل جواب داد » آ« نه! » به یاد حکایت افتادم که کودکی به مکتب رفت .ملا هر چه به او می گفت بگو الف » بگو الف ! مگر الف گفتن این همه زحمت دارد. او پاسخ داد:الف گفتن رنجی ندارد، اما از پس آن مجبورم می کنی نشانه های دیگر را هم بنویسم پس از همین اول الف را نمی گویم و جانم خلاص در ذهنم مدام به دنبال جواب این سوال بودم:چکار کنم که شوق نوشتن را در او روشن کنم؟ با توجه به مشورت های که با مشاور مدرسه وهمکاران هم پایه ام داشتم و با توجه به اینکه شایان در درس ریاضی که دست ورزی و کار با وسایل بیشتری دارد علاقه بیشتری نشان میداد وبرایش جذاب تر بود اولین انتخابم از میان گزینه های دیگر این بود که از شایان خواستم تمرین شب را روی سینی نمک برایم بنویسد گفت مگر می شود؟ گفتم: بله شما روی نمک بنویس . از او خواستم «: عکسش را برایم ارسال کند.شایان با تعجب نگاهم کرد. دلیل این انتخاب و تصمیمی را که گرفته بودم با خانواده شایان در میان گذاشتم و از آن ها خواستم با من همکاری و همراهی داشته با شند. آن شب شایان تکلیفش را انجام داد و به گفته ی خانواده اش او با شوق با انگشتانش شروع به نوشتن روی نمک کرده بود.بارقه های امید در دلم روشن شد......بنابراین روز های بعد هم نوشتن تکلیف را البته به میزان کمتر از دانش آموزان دیگر روی بادکنک، تخته وایت برد،ریگ، سفره یک بار مصرف و .... به او پیشنهاد کردم و او همه را انجام می داد. بعد از چند روز علاوه بر نوشتن تکلیف با روش های فوق از او خواستم یک خط از تکلیفش را در دفتر تلاش بنویسد.مقداری از مقاومتش کم شده بود و او با اکراه پذیرفت و یک خط در دفتر تلاش نوشت. رسیدم به نشانه ( د ). با همکاری دانش آموزانم کارت نشانه ها و ترکیب های آن ها را روی مقوا نوشتم و داخل صندوقچه زیبا گذاشتم و بچه ها در کلاس بازی ساخت کلمه ها را به صورت گروهی انجام دادند شایان با شوق بیشتر با بچه ها در ساخت کلمه ها همکاری می کرد.خلاصه اینکه با همین روال سینی نمک را به کلاس آوردم وبا بچه ها از جمله شایان تا قبل از تدریس نشانه م پیش رفتم. یک روز قبل از تدریس نشانه م نوشتن چندین کلمه را تمرین کردیم. در زنگ تفریح با توجه به اینکه شایان چندین کلمه روی نمک نوشته بود او را صدا زدم و از او تشکر کردمشایان جان دوست داری این نشانه را زودتر به تو یاد بدهم؟ اولین بار بود که بلافاصله سرش را به نشانه رضایت تکان داد و من با او تمرین کردم »؟ و خوشحالی خودم را از همکاری او در نوشتن کلمات روی نمک نشان دادم و او را تشویق کردم و بوسیدم .فردای آن روز زمانی که تدریس نشانه را شروع کردم به منظور نظارت و ر سیدگی به بچه ها بین آن ها قدم می زدم. به آن هایی که در نوشتن به صورت خوشنویسی نیاز به راهنمایی و کمک بیشتر داشتند کمک می کردم. شایان نزدیکم آمد و گفت به بچه هایی که در نوشتن نشانه خانم می خواهم به بچه های که نمی توانند نشانه را بنویسند کمک کنم و به آن ها یاد بدهم. با شنیدن این حرف از شایان به همراه بچه ها اورا با خوشحالی زیاد تشویق کردیم و همگی برای او دست زدیم. سپس باکمال میل و با شوق فراوان پذیرفتم.او به سراغ دوتا از بچه ها رفت و درست مثل من به بچه ها کمک کرد تا آن ها هم این نشانه را یاد بگیرند خیلی خوشحال شده بود و اعتماد به نفس زیادی را در او به وجود آورده بود. امروز با توجه به تمرین دیروز توانسته بود زودتر از بچه های دیگر نشانه را یادبگیرد. بعد از اتمام کارش با شایان صحبت کردم و از حس او جویا شدم و بابت کارش از او تشکر کردم و به او گفتمخیلی خوشحالم کردی که زود نوشتی و به من در آموزش این نشانه به بچه های دیگر کمک کردی. خوش به حال من که از این به بعد در آموزش تنها نیستم و شایان عزیزم به من کمک می کند با شنیدن این حرف ها از من و از حس بسیار خوبی که به من داده بود خیلی خوشحال شد خانم شما دوست دارید که من کمکتون کنم باکمال میل «: جواب دادم »؟ روزها گذشت و گذشت و شایان روز به روز علاقه اش به کلاس و به خصوص نوشتن بیشتر و بیشتر می شد. دیگر برای آمدن به مدرسه شور واشتیاق داشت ،برای یادگیری نشانه های جدید روز شماری می کند و علاقه زیادی به یاد گرفتن نشانه های جدید نشان می دهد.شایان کلاسمن که در روزهای آغازین شروع نوشتن وقتی از بچه ها می خواستم دفترهای تلاش را باز کنند او با اکراه و بی اعتنایی برخورد می کردو بهسختی می نوشت با گذشت سه ماه وقتی صبح وارد کلاس شدم بعد از سلام و احوالپرسی به من گفت: خانم دفتر تلاش را باز کنیم؟ شنیدن این جمله انگار تمام دنیا را به من داده بودند....تمام خستگی از بدنم بیرون رفت،در بند بند وجودم احساس غرورو شادمانی داشتم و از اینکه توانسته بودم شایان عزیزم را به درس ، آموختن و نوشتن علاقه مند کنم خدا را با تمام وجودم شکر کردم.اینجا بود که معنی دو بیت شعر چشمه و سنگ را با تمام وجودم درک کردم:برو کارگر باش و امیدوار * که از یأس، جز مرگ، ناید به باربرو تلاش گر باش و کار کن و امیدوار باش زیرا از ناامیدی و یاس چیزی جز مرگ به دست نمی آید.گرت پایداری است در کارها * شود سهل، پیش تو دشوارهااگر در کارهایت پایداری و پافشاری داشته باشی تمام کارهای سخت برای تو آسان می شود. تجربه ای از خانم فاطمه روستایی آموزگار پایه ی اول ابتدایی