مدرسه امن، یک ساختار مداوم است، نه یک رویداد اتفاقی
“پویا نترس، معلم جایی نمیرود!” این جمله را با تمام وجودم تکرار کردم، اما اشکهای حلقه حلقه از چشمه مژگانش فرو میریخت، صورتش سرخ و دستانش لرزان بود. حال من با حال او فرقی نداشت؛ قلبم به تپش افتاد. “پویا چرا گریه میکنی؟” قبل از آنکه پاسخی بگیرم، به تجربههای اندک خود به عنوان معلم کلاس اولی فکر کردم و نگران بودم که چگونه باید به او اطمینان دهم.پویایی که دقایقی پیش کنار همکلاسیهایش خندان و سرحال بود، با اشتیاق خودش را معرفی کرده بود، از رنگ و غذای مورد علاقهاش گفته بود و هیجان هواداریاش از یک تیم ورزشی را با من در میان گذاشته بود، حالا با شنیدن صدای زنگ تفریح چرا باید اینگونه به هم بریزد؟ نیاز به برقراری ارتباط صمیمی و عاطفی حکم کرد. دستانش را گرفتم، همقد خودش شدم و در چشمانش نگاه کردم: “چرا گریه میکنی؟ چیزی شده؟” با همان صدای لرزانش گفت: “لطفاً از کلاس نروید!” با تأیید فوری: “باشه، چیزی شده؟” در نهایت، دلیل اصلی را بیان کرد: “خانم، هیچوقت زنگهای تفریح از کلاس بیرون نروید؛ چایتان را در کلاس بخورید، صبحانهتان را در کلاس بخورید و همین جا استراحت کنید.” آن روز در کلاس ماندم.اجابت درخواست او، اولین قدم بود. پویا با دیدن من در کلاس، مشغول بازی شد و برای اطمینان خاطر، چند بار به بیرون نگاه کرد و سریعاً برگشت تا ببیند من هستم یا نه. هزاران سوال در ذهنم بود که چرا؟؟؟؟ خانم معاون همیشه در راهرو قدم میزنند. صدایش زدم و قضیه را با او در میان گذاشتم. خیالم راحت شد؛ اگرچه تجربه زیادی ندارم، افرادی در مدرسه در کنارم هستند که میتوانم از تجربیات باارزششان استفاده کنم. مشاوره با افراد باتجربه و استفاده از راهنمایی مسئول پایه، ما را به این نتیجه رساند که حداقل برای آن روز، در کلاس بمانم تا احساس امنیت پویا تثبیت شود و علل ریشهایتر کشف گردند.ارتباط با والدین و تشخیص درست مشکل حیاتی بود. همان روز با مادر پویا تماس گرفتم و فهمیدم در کودکی، در حدود سن چهار سالگی، او در منزل خواب بوده و مادر برای مدت کوتاهی منزل را ترک کرده است. بیدار شدن پویا و ندیدن مادر، ترس عمیقی از “ترک شدن” را در او نهادینه کرده بود. آگاهی دادن به خانواده و ارائه راهکار اجرایی به مادرش پیشنهاد دادم تا با پویا صحبت کند و به او بفهماند که معلم از مدرسه بیرون نمیرود و هر موقع که بخواهد میتواند او را در کنار خود داشته باشد.آگاهسازی دانشآموز نسبت به مکان معلم گام بعدی بود. فردای آن روز، زنگ تفریح دستانش را گرفتم و به اتاق صبحانه بردم و به او گفتم: “من زنگ تفریح اول همیشه اینجا هستم؛ هر موقع دلت خواست میتوانی بیایی و مرا ببینی.” همچنین اطمینان دادم: “اگر قرار است جای دیگری بروم، قبلش حتماً به تو میگویم که کجا میروم، خیالت راحت باشد.” و برای اطمینان نهایی افزودم: “همه معلمان شماره تلفن من را دارند؛ اگر یک وقت به اینجا آمدی و من نبودم، میتوانی به آنها بگویی تا به من زنگ بزنند.”ایجاد مشغولیت و سرگرمی نیز در دستور کار قرار گرفت. از آن روز به بعد، زنگهای صبحانه را با پخش کارتونهای مورد علاقهاش سعی کردم او را مشغول و سرگرم کنم تا از نبودن من احساس ترس و ناامنی نکند. همچنین، استفاده از معجزه قصه و داستان را به کار بستم؛ گاهی با تعریف شفاهی و گاهی با خواندن کتاب داستان، به تقویت احساس امنیت و آرامش او پرداختم. آنجا بود که فهمیدم پویا با داستان ارتباط خوبی گرفته؛ به طوری که بعد از خواندن هر کتاب، آن را از من قرض میگرفت تا دوباره در خانه بخواند.در جلسه هفتگی کتابکاوی، که در آن به برگزاری نشست کلاسی و گفتگوهای گروهی تأکید شده بود، فرصتی فراهم شد تا برای تقویت احساس امنیت، یک نشست کلاسی ویژه برگزار کنیم. دانشآموزان در حلقهای نشستند و درباره احساسشان زمانی که معلم کلاس را ترک میکند صحبت کردند. برایم جالب بود که تعدادی از بچهها نیز شبیه پویا گفتند که دوست دارند معلم در کلاس بماند. بعد از آن، از بچهها خواستم تا بگویند زمانی که معلم از کلاس بیرون میرود به کجا میرود؟ و هرکدام پاسخهایی دادند: “خانم میروید صبحانه بخورید”، “میروید دفتر چای بخورید”… و در ادامه، از بچهها خواستم بگویند وقتی به معلم نیاز دارند، چگونه میتوانند او را پیدا کنند و با او حرف بزنند؟ و باز هرکدام به نوبت پاسخ دادند…این تجربه با پویا به روشنی نشان داد که مدرسه امن تنها فراهم کردن محیطی عاری از خطر فیزیکی نیست؛ بلکه تلاشی آگاهانه برای مداخله در ریشههای ترسهای عمیقتر کودکان است. این امر مستلزم انعطافپذیری معلم در اجرای برنامهها، مشاوره نظاممند درونسازمانی و شفافسازی موقعیت معلم برای دانشآموز در هر لحظه است. راهکارهایی نظیر استفاده از داستاندرمانی، ایجاد روالهای قابل پیشبینی برای زنگهای تفریح و برقراری ارتباطات قوی با والدین،چارچوب اصلی این امنیت را میسازند. در نهایت، مدرسه امن آن است که در آن، کوچکترین نگرانی عاطفی یک دانشآموز، به بزرگترین پروژه تیمی مدرسه تبدیل شود.
زهرا کمالی-آموزگار پایه اول دبستان پسرانه ی حضرت جوادالائمه (ع)