روایت یک تجربه ی امنیتی _تربیتی ازسال ۱۳۶۷

حمیده آخوندا-مدیر کودکستان و دبستان پسرانه حضرت جوادالائمه (ع) ناحیه یک یزد 

سال ۱۳۶۷ بود؛ سال‌هایی که بوی دفترهای کاهی، تخته‌های سبز گچی و صف‌های صبحگاهی با سرودهای کودکانه در مدرسه‌ها جاری بود. من، دانش‌آموز کوچک کلاس اول دبستان شاهد، تازه قدم در دنیای نوشتن گذاشته بودم؛ دنیایی تازه، ناشناخته و البته پر از ترس‌های کودکانه.

آن روز، معلم عزیزمان، سرکار خانم مهجوری، نشانه‌ی «ع» را درس داده بود و با همان صدای آرام و مهربانش از ما خواست چهار شکل این نشانه و چند کلمه با «ع» بنویسیم. شاید برای بزرگسالان، چنین تکلیفی ساده باشد؛ اما برای دنیای کوچک آن روز من، این کار مثل فتح قله‌ای بلند بود.
بارها نوشتم، پاک کردم، دوباره نوشتم… و هر بار که خطم کج می‌شد یا نقطه‌ها جابه‌جا، پاک‌کنم را محکم روی دفتر می‌کشیدم. آن‌قدر این چرخه تکرار شد که صفحه‌ی دفترم سیاه، نازک و چروکیده شد. در نهایت، با تمام تلاشی که داشتم، چند خطی نوشتم؛ اما چیزی که در دست داشتم بیش از آنکه تکلیف باشد، یک دفتر خسته و کودک شرمنده‌ای بود که از ترس قضاوت، قلبش تند می‌زد.

دفترم را بستم و آرام به سمت میز معلم رفتم. در مسیر کوتاه بین نیمکت تا میز او، هزار فکر در ذهنم رژه می‌رفت:
الان می‌گوید چرا این‌قدر کثیف؟ چه قدر بد خط! برو پاک کن دوباره بنویس…
دست‌هایم می‌لرزید. شرم در گلویم گره شده بود.

اما وقتی معلم دفترم را باز کرد، معجزه‌ای کوچک رخ داد؛ معجزه‌ای که بعدها فهمیدم همین لحظات کوچک‌اند که آینده‌ی یک کودک را می‌سازند.
خانم مهجوری با لبخندی بزرگ و چشمانی پر از مهربانی نگاهم کرد و گفت:
«آفرین دخترم… چه‌قدر تلاش کردی! همین مهمه.»
بعد مرا در آغوش گرفت، پیشانی‌ام را بوسید و گفت: «تو توانایی. همین مسیر را ادامه بده.»

در همان لحظه، سنگینی‌ای که روی شانه‌های کوچک من بود، کنار رفت. احساس کردم دیده شده‌ام، پذیرفته شده‌ام و تلاش من ارزشمند بوده؛ نه نتیجه‌اش. آن روز، یاد گرفتم که یک کلمه‌ی ساده‌ی «آفرین» و یک آغوش مهربان، می‌تواند دنیای یک کودک را روشن کند.

سال‌ها گذشت و من خودم معلم کلاس اول شدم. هر بار که بچه‌ای با نگرانی دفترش را نشانم می‌دهد، هنوز تصویر آن صحنه در ذهنم زنده می‌شود؛ صفحه‌ی سیاه‌شده‌ی دفترم، دستان لرزانم، و نگاه مهربان معلمم.
همیشه با خودم گفته‌ام:
کلاس اول، فقط آموزش خواندن و نوشتن نیست؛ آغاز ساختن اعتمادبه‌نفس یک انسان است.
کودک باید پیش از یاد گرفتن کلمات، «احساس امنیت» را در کلاس تجربه کند.

به همین دلیل، در سال‌هایی که معلم بودم و امروز که مدیر یک مدرسه‌ام، تلاش کرده‌ام فضای کلاس‌هایمان جایی باشد که بچه‌ها یاد بگیرند «اشتباه کردن بخشی از مسیر یادگیری است».
این خاطره‌ی شیرین، نه‌تنها برای من یک یادآوری است، بلکه چراغ راهی بوده برای نحوه‌ی برخورد با دانش‌آموزان؛ اینکه چگونه یک رفتار ساده، می‌تواند در روح یک کودک ریشه بدواند و مسیر آینده‌اش را روشن کند.

امروز که این خاطره را برای انتشار در مجله می‌نویسم، باز هم دلم گرم می‌شود. مهرِ یک معلم، هنوز بعد از سال‌ها در زندگی من جاری است؛ و چه میراثی زیباتر از این؟


از سرکار خانم مهجوری  بی‌خبرم، اما صمیمانه امیدوارم در سلامت کامل، تندرستی و آرامش باشند.
من خود را مدیون زحمات و تلاش‌های صادقانه‌ی ایشان می‌دانم و همواره قدردان تأثیر ارزشمندشان در مسیر زندگی‌ام هستم.
تاثیر امنیت و مهربانی